وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ +++✿+++ محمد : نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت ؛تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی! +++✿+++ شیدا :محمدمـ ! جایگاه همیشگی تو قلب منه ، اگه صدف قلبم لایق مروارید وجودت باشه !
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
امروز روز خیلی بدیه... یعنی من اینطوری حس میکنم که بده... دلم انقدر گرفته که فقط میخوام گریه کنم... یعنی گریه هم دارم میکنم اما مثل همیشه تو تنهایی... از این تعجب میکنم که چرا بیشتر هروقت تنهام گریه م میگیره... بغضی تو گلوم جمع شده که فقط خدا میدونه چقدر بزرگه... همین الان به محمد میسکال دادم اونم بهم زنگ زد، دنبال یه بهونه میگشتم تا بهش بفهمونم که حال و هوام ابریه... اونم فهمید و کمی دلداریم داد.. اما هنوزم سنگینی این حال و هوا روی قلبمه...
یه چیزی داره منو از درون میسوزونه... نمیدونم چیه... از یه طرف بیحالی روزه و از طرف دیگه این گرفتگی بدجور حالم و خراب کرده... چرا؟ صبح دلم میخواست هیچ کاری نداشتم و همراه محمد میرفتم... اما این کار لعنتی هم بعضی وقتا بدجور زیاد میشه... سرم درد گرفته، میخوام بخوابم... چشمام تار میبینه، کاش محمد امروز میرفت دفتر و آنلاین میشد تا کمی باهاش حرف میزدم، شاید آروم میشدم، اما اونم امروز کارش بیرونه و دفتر نمیره... وقتی غمگینم همه چی دست به دست هم میده تا ناراحتم کنه و کاسه صبرم و لبریز... خیلی دلم میخواست یه جوری از این اوضاع بیرون می اومدم، اما نمیشه... دست خودم نیست... نمیدونم ضعف روزه ست یا نه... سحری یه استکان چایی خوردم چون معده م بازم درد گرفته بود... به محمد گفتم اما اون گفت تقصیر خودمه... از این حرفش ناراحت شدم، خیلی ناراحت، اما به روی خودم نیاوردم چون نمیخواستم بازم ناراحتش کنم... درد معده م چرا باید تقصیر خودم باشه؟ نمیدونم چرا همه ش فکر میکنم نسبت به قبل محمد کمی ازم دورتر شده، شاید بخاطر فشار کارشه... اما من میخواستم محبت ما همیشه یه اندازه باشه... هیچ وقت کم نشه، محمد و خیلی دوست دارم، بخاطر همین این حرفا رو میام اینجا مینویسم تا شاید بعدا بخونه، اون که خیلی وقته هیچ سری به اینجا نمیزنه... دلم گرفته محمد...! خیلی زیاد! کاش پیشم بودی...!
واقعا این ماه رمضان چه ماه خوبیه... گاهی انقدر احساس سبکی میکنم که دلم میخواد تا اسمون هفتم پر بگیرم... سحرها دعای سحر، دعای افطار، : اللهم لک صمت و علی رزقک افطرت و علیک توکلت... و دعای تعقیب فریضه ها: یا علی یا عظیم... یا غفور و یا رحیم... خوش به حال اونایی که تو این ماه به خدا نزدیک میشن و از همه گناها پاک، التماس دعا دارم از همه دوستا
امروز اومدم یه لینک بذارم مخصوص دعای افتتاح... که هر شب ماه رمضان خونده میشه، واقعا زیباست، من که گوش کردم خیلی آروم شدم، شما هم حتما گوش کنید:
تمام تردید های من در دوستت دارم های تو بی معنا شدند هرگز تصور نمی کردم که روزی این چنین به دام عشق گرفتار شوم و همچون کبوتری دل بریده از دنیا در بند چشمانت اسیر شوم هر روز که می گذرد قلب کوچکم بیش از دیروز تو را می خواهد آری... اکنون دیگر بدون عشق تو خواهم مرد من بیمارعشق توام و تنها طبیب من دستان هستی بخش توست پروانه ی خیالم هر لحظه شمع چشمانت را می جوید ولی افسوس که تلاشش بی حاصل است دنیا را نمی خواهم آسمان را نمی خواهم چون تویی دنیای من و آسمان همان چشمان توست و حتی نفس هایت، نفس های من است و اگر روزی دیگربرنیایند بی شک خواهم مرد
هنوز هیچی بهش نگفتم، یعنی به بچه ها سپردم که همه چیز و آماده کنن... خیلی هیجان دارم واسه بعدازظهر... چون قراره بعد ازظهر جشن بگیریم و محمدی مهربونم هنوز خبر نداره، صبح میخواستم براش اس ام اس بدم و تولدشو اولین نفر تبریک بگم اما خواستم سورپرایزش کنم... درست مثل همون اولین دفعه که سالروز تولدشو اشتباهی گرفته بودم، اما این دفعه اشتباهی در کار نیست و... حالا اون دیگه نامزد منه...
هیچکس نمیتونه بفهمه امروز چقدر خوشحالم، همه چیز امروز زیباست و رویایی... میدونم زیبایی امروز و فقط من میتونم درک کنم، چون تو این روز قشنگ و داغ، کسی متولد شده که الان همه زندگی من شده، کسی به دنیا اومده که با تولدش یه زندگی و تولد دیگه بهم بخشیده، خداجووون... خیلی دوستش دارم، ممنون که اونو در یه همچین روزی بهم هدیه کردی:
با آمدنت منت سر تقویم گذاشتی
تابستان را سربلند
مرداد را خجالت زده
و عدد ۱۰ را تا ابد شرمنده خود ساختی
۱۰ مرداد سالروز شکفتنت مبارک
دوستت دارم محمدی عزیزم
پروانه ها هم بخاطر امروز شادی میکنن... میگی نه نگاه کن... چه زیبا میچرخن!
امروز با یه خبر خوش اومدم سراغتون... دو سال پیش، تو یه وبلاگ دیگه یه جشن گرفته بودم، یه جشن تولد... واسه کسی که فقط یه دوست بود، اما امسال و در این روز اومدم بگم با شناخت و عشقی کامل به اون دوست میخوام جشن تولد بیست و دو سالگی شو بگیرم...
عزیزم، قشنگم، امید زندگیم... امروز یعنی تاریخ ۱۰ مرداد که تاریخ شکفتن گل وجودته با یه دنیا عشق و احساس اومدم تا این روز قشنگ و برات جشن بگیرم و همه دوستامو هم توی این جشن شریک کنم... عزیزم با یه قلبی که هر گوشه ش به اسم تو شده، و با دستایی که حالا از گرمای مهر تو لبریز شده، اومدم بگم تولدت مبارک قشنگم... تولدت مبارک مهربونم، تولدت مبارک...!
دیروز روز عروسی مریم جوونم بود... یادش بخیر... روزی رو که اولین بار دیدمش یادم میاد
یه دختر بانمک با قد متوسط، چشمای کشیده و لبای کوچیک... تپل مپل و خشگل... خیلی خوش سر و زبون بود و تو همون جلسه اول تو دلم جا باز کرد... کلی کمکم کرد تا بتونم تو شرکت جدید جا بیفتم و با همکارا صمیمی بشم، اونم درست مثل خودم بود، باباش فوت کرده بود و تنهایی خرج خونواده رو درمیاورد... از من یه ۵-۶ سالی بزرگتر بود... ولی انقدر شوخ و بذله گو بود که وقتی آدم می دیدش فکر میکرد با یه دختر ۲۰ ساله روبروئه... خلاصه بعد از کلی خواستگار بلاخره این مریمی ما هم به آقا مهندس بله رو گفت و دیروز هم جشن عروسی گرفته بودن ... مریم تو اون لباس بلند سفید خیلی خشگل شده بود و آقا رضا هم کلی به خودش رسیده بود... راستش شب قبلش من و محمد باهم بودیم و صبح هم محمد منو با ماشینش رسوند دفتر و خودش هم رفت دفترشون... چون قرار بود من یه ساعت دفتر باشم و بعدش هم دوباره بیاد دنبال من و منو برسونه خونه، وقتی کارم تو شرکت تموم شد، زنگ زدم بهش و محمد جوونم هم اومد دنبالم و بعدش هم باهم رفتیم خونه و مادر اینا رو ورداشتیم و رفتیم عروسی مریم، با ماشین عروس یه جا رسیدیم... صندلی عقب ماشین عروس و پر از بادکنک کرده بودن...
خلاصه یه جشن کوچیک بود ولی پر از صفا ... خواهر و مادر دوماد هم از ایران اومده بودن واسه دیدن عروس شون، خواهر دوماد خداییش خیلی خوش استایل و خشگل بود... خیلی قشنگ هم میرقصید.. ازش خیلی خوشم اومد.. تو جشن بعد از مدتها نسرین وهم دیدم... کلی باهم گپ زدیم... بعد از مراسم هم مریم و بردن سخی زیارت و ماهم تو یه مینی بوس باهاش رفتیم... محمد بهم گفته بود که اگه واسه گردش تو شهر رفتن شما نرین و زنگ بزنین من میام دنبال تون اما وقتی مریم و از خونه مرخص کردن دلم نیومد تنهاش بذارم... آخه هیچکی رو نداشت، حتی داداشاش هم باهاش نرفتن...بخاطر همین مجبور شدم باهاش برم، نسرین هم خیلی اصرار میکرد... تو مینی بوس هم خاله نسرین کلی ما رو خندوند... سخی رو زیارت کردیم و بعدش مریم و بردیم خونه شوهرش.. یه خونه دو طبقه که خیلی نقلی و قشنگ بود... اونجا هم کیک و بریدن و شربت خوردن و بعدش کلی عکس و رقص و بزن بکوب، دلم خیلی برای محمدم تنگ شده بود، بهش زنگ زدم گفت تو راهم، منم گفتم هروقت رسیدی به آدرس خونه مریم، زنگ بزن مارو هم ببر با خودت، اونم قبول کرد، یه چند دقیقه بعد چون بچه ها اصرار میکردن که نماز داره قضا میشه دوباره بهش زنگ زدم و گفتم بچه ها میگن نماز قضا شده لطفا زودتر بیا، ولی یه دفعه لحن صدای محمد تغییر کرد و وقتی بهش گفتم حالا چرا انقدر عصبانی هستی،؟ هیچی نگفت و قطع کرد، خیلی حالم گرفته شد، از صبح چیزی نخورده بودم، بخاطر مسمومیت، و حسابی ضعف داشتم، وقتی رسیدیم سر خیابون اونم اومد، انقدر ناراحت بودم از دستش که بهش نگاه نکردم، یه دوتا سوال پرسید که جشن خوش گذشت یا نه که جوابای کوتاهی دادم، نمیدونم چرا انقدر بد شده بودم، محمد هم انگار خیلی عصبانی بود چون مثل گذشته نازم و نکشید و دیگه هیچی نگفت، البته با بقیه میخندید اما به من بی محلی میکرد، وقتی خونه رسیدیم، پیاده شد و بدون اینکه دستم و بگیره داخل خونه شد، خیلی بهم برخورد، میخواستم ازش معذرت بخوام اما دیدم خیلی ناراحته، مادر ازدستم ناراحت شده بود واسه همین دعوام کرد، دیدم محمد داره لپ تاپش و جمع میکنه که بره، وای اونم بدون اینکه حتی یه بار منو بغل کنه یا حرف بزنه، چرا همه چی بی دلیل داشت خراب میشد، ؟؟؟
زود رفتم پیشش و ازش معذرت خواهی کردم و پرسیدم که چرا ناراحتی؟ اما اون یه جوری بهم نگاه کرد که سوختم، از سرتاپا سوختم، ضعف صبح هم حسابی داشت روم فشار می آورد، رفتم حیاط تا اشکامو نبینه، اونم لپ تاپش و جمع کرد و از همه خداحافظی کرد و وقتی رسید به من میخواست خیلی معمولی خداحافظی کنه، اما من دلم نمی اومد اونطوری از هم جدا بشیم؟ چرا وقتی دیشبش اونقدر عاشقانه باهم حرف زده بودیم اونوقت اون موقع محمد اونقدر تغییر کرده بود،؟؟؟؟؟؟؟ با چشمای گریون ازش معذرت خواستم اما اون انگار خیلی از دستم ناراحت بود، نمیگفت چرا اونقدر ناراحت شده، من قبلا هم ساکت بودم پیشش و جوابای کوتاه هم بهش میدادم اما هیچ وقت انقدر ناراحت ندیده بودمش، هرکاری کرد آروم نشدم... ناچار من و یه گوشه نشوند و بغلم کرد اما سرد سرد، بهم گفت الان میخوای چیکا رکنی؟ گفتم میخوام برم دکتر چون فشارم پایین اومده، اونم گفت پس جاضر شو خودم میرسونمت، اول قبول نکردم چون میدونستم میلی برای با من بودن نداره، اما وقتی دیدم اگه قبول نکنم بیشتر ناراحت میشه قبول کردم، لباسامو پوشیدم و راه افتادیم، سرم از شدت درد داشت میترکید و دست و پام شل شده بود، اما محمد فقط بهم میگفت بس کن، تمومش کن، چون هنوزم داشتم گریه میکردم، تو راه بهم گفت که از چی ناراحت شده، اما با گفتنش بیشتر دلم گرفت، از اینکه بی گناه داشت مجازاتم میکرد، از اینکه میدونست از بی توجهیش میمیرم ولی بازم بهم بی محلی کرده بود، یادش رفته بود اون پنجشنبه رو که چطوری تو بغلش گریه کردم؟ تو راه بازم دعوامون شد، یه دفعه ترمز کرد و یه گوشه پارک کرد، خیلی حالم بد بود، بهش نگاه کردم دیدم سرش و روی فرمون گذاشته،و نگاه نمیکنه، بازم ازش معذرت خواستم اما گفت بیخیال چیزی نیست،
دیگه ضربان قلبم به شماره افتاده بود، چرا محمد حاضر نبود منو ببخشه؟ جرم من چی بود؟ فقط اینکه نمیدونستم از اون حرف من انقدر ناراحت میشه، به خودم لعنت میفرستادم که چرا گفتم، هی ازش معذر میخواستم، ولی محمد هیچی نمیگفت.. یه دفعه گفت عزیز یه چیز دیگه بگو... فقط حرف بزن... دستام دیگه سرد سرد بود... چشمام بسته میشد، ولی بخاطر اینکه دوباره سرش درد نگیره شروع کردم به حرف زدن، از مراسم عروسی گفتم و گفتم... هر لحظه نفسم به شماره می افتاد اما هیچی بهش نگفتم... نمیخواستم بازم ناراحت بشه، اما یه دفعه همه چی سیاه شد، دیگه هیچی ندیدم و نشنیدم، نمیدونم چند دقیقه بی حرکت بودم که با سرمای آب به خودم اومدم، چشمامو باز کردم محمد بالا سرم تو ماشین بود و با صدای بلند داشت داد میزد: بلند شو، صدامو میشنوی، صداش یه لحظه بلند میشد و دوباره هیچی نمیشنیدم، میخواستم زبون باز کنم و بگم نگران نباش، اما هیچ صدایی ازم در نمی اومد، دوباره همه جا سیاه شد، وقتی چشمامو باز کردم دیدم محمد زیر بغلم و گرفته و داره منو از پله های بیمارستان میبره بالا، قدرتی نداشتم راه برم، دوباره از حال رفتم، با سوزش و درد شدیدی از جا بلند شدم، بازوم به شدت میسوخت و تمام بدنم درد میکرد، محمد بغلم کرده بود و یه دکتر بالا سرم بود... صداشو میشنیدم که میگفت راه ببرش، وگرنه آمپولی که زدم باعث میشه همه موهاش بریزه، فقط میفهمیدم که با زور محمد دارم روی زمین کشیده میشم، و کم کم همه بدنم داغ داغ شد، بیحال بودم... اما کم کم به حالت عادی برگشتم،
ولی... ولی هرکاری میکردم نمیتونستم چیزی بگم، محمد ازم سوال میکرد حالت خوبه؟ و من حتی نمیتونستم بگم آره... نگرانم نباش، ترسیده بودم، چرا نمیتونستم حرف بزنم؟ ۵-۶ دور با کمک محمد تو سالن بیمارستان قدم زدم تا حالم به جا اومد، ولی هنوزم قدرت تکلم نداشتم،
محمد عزیزم انقدر نگران شده بود که همه ش خداخدا میکرد، اشک تو چشماش جمع شده بود و همه ش میگفت عزیز منو ببخش، من معذرت میخوام، اگه من حساسیت نشون نمیدادم تو حالت اینطوری نمیشد،.... اما من هرچی میخواستم دلداریش بدم که تقصیر از من بود نمیشد، نمیتونستم، خیلی ترسیده بودم، یه آزمایش خون ازم گرفتن و بعدش محمد منو روی یه تخت خوابوند... کنارم نشست و دستامو گرفت و بازم ازم معذرت خواست، دستامو روی لبش گذاشتم که یعنی نگو، اما اون انگشتامو بوسید و گریه کرد، خیلی ناراحت بودم، بعد از یه ۱۰ دقیقه، رفت جواب آزمایش و بگیره، وقتی برگشت، خیلی خوشحال بود، صورتش و شسته بود و کنارم نشست، هنوز نمیتونستم حرفی بزنم، بهم گفت دکتر گفته جای نگرانی نیست، فشار عصبی سراغت امده و بعد از یه سرم خوب خوب میشی، خیلی خوشحال شدم، یه پرستار اومد و سرم و به دستم وصل کرد و بعد هم خوابیدم، نمیدونم چقدر طول کشید وقتی بیدار شدم، محمد طرفم اومد و ازم سوال کرد خوبی؟ ناخودآگاه گفتم آره... و صدایی که از گلوم بیرون اومد باعث شد هم من هم محمد هردو گریه کنیم، بغلش کردم و نازش کردم، اونم لبامو بوسید و بازم معذرت خواهی کرد، بهش گفتم نه تقصیر ازمنم بود، بعد از اون سرم و باز کردن و باهم برگشتیم خونه، دیروقت بود... محمد هندونه و سیب خرید و وقتی رسیدیم خونه باهم خوردیم، آخه بقیه خوابیده بودن، بعدش هم باهم بودیم، دیشب کلی بارون بارید، اما خیلی خوشحال بودم، آخه خداجون خیلی دوستمون داشت، بعد از هر ناراحتی یه چیزی پیش می آورد تا بیشتر از گذشته بهم نزدیک بشیم ....